تبلیغات

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

my novels (:
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب:
آخرین بازدید:
آخرین بروز رسانی:


my post (:

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - دوشنبه 6 آذر 1396 - 01:32 ب.ظ

http://s8.picofile.com/file/8312825200/tumblr_static_filename_640_v2.gif

دوستان سلام ᕕ( ᐛ )ᕗ
اینجا قراره رمانم رو بزارم

اسم رمان: اسرار ماه خونین
اریکا یه دختر 17 ساله است که داخل شهر بوستون زندگی می کنه. اون یه دشمن خونی داره که همیشه سعی داره اذیتش کنه اما دوست صمیمیش آنا پشتشه و هواشو داره. بوستون شهر خوبیه آفتابیه مردمش مهربونن، اریکا از زندگیش راضیه اما خوب کی می دونست که قراره همه چی تغییر کنه؟ خانوادش مجیور شده خونشون رو بفروشن به یه شهر دیگه سفر کنن. توی این شهر جیدید همچی متضاد بوستون است. اما موقع سفر به مشکلی پیش میاد و ماشین از جاده منحرف میشه و.....
ژانر: تخیلی، مرموز، رازآلود، عاشقانه، خون آشام



tags:رمان-اسرار-ماه-خونین-


نظرات()
قسمت 7 - ادامه ---> سنگ های سفید خوشگل

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - چهارشنبه 29 آذر 1396 - 07:14 ب.ظ

نظرات()
قسمت 7 - سنگ های سفید خوشگل

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - چهارشنبه 29 آذر 1396 - 07:10 ب.ظ

نظرات()
قسمت 6 - ادامه---> دردسر!

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - پنجشنبه 16 آذر 1396 - 10:26 ب.ظ

نظرات()
قسمت 5 - دردسر!

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - پنجشنبه 16 آذر 1396 - 10:23 ب.ظ

نظرات()
قسمت چهارم -> ادامه: سفر غیرمنتظره

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - جمعه 10 آذر 1396 - 01:14 ب.ظ

نظرات()
قسمت سوم - سفر غیر منتظره!

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - جمعه 10 آذر 1396 - 12:34 ب.ظ

نظرات()
قسمت دوم -> ادامه: خودشیفته

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - جمعه 10 آذر 1396 - 12:31 ب.ظ

سرم را چرخاندم و دیدم یک مرد هیکلی با سیبیل نسبتا کلفت به سمتم می آید. انگشت اشارمو سمت خودم گرفتم و گفتم:(( من؟!!)) مردسوتی نقره ای به گردن داشت. گرمکن و شلوار سفید پوشیده بود و روی لباس آرم نایک به چشم می خورد کفش هایش سیاه بودند، یک تخته شاسی سفید هم دستش گرفته بود. مرد یهو جدی شد و گفت:(( بلند شو ببینم.))

یا ابرفض

ادامه داستان---> ادامه مطلب


tags:رمان-اسرار-ماه-خونین-

ادامه مطلب ^^

نظرات()
قسمت اول - خودشیفته

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - دوشنبه 6 آذر 1396 - 04:06 ب.ظ

آقای فاول پشت میزش نشسته بود و از پشت عینک گرد سیاهش بچه ها را زیر نظر داشت. موهایش فرفری قهوه ای بود. دستی به ریش فرفری اش کشید و چشمانش را تیز کرد. هیچکس جرئت تقلب را نداشت حتی دانش آموزهای پررو و وحشی کلاس هم از ترس سرشان را به برگه چسبانده بودند. من عادت دارم که هروقت روی سوالی برای مدت طولانی فکر می کنم خودکارم را به صندلی ام بزنم اما اینجا کلاس آقای فاول است! یک صدای کوچک مساوی با مرگ!

آقای خودشیفته، دشمن خونی من با سرعت نور خودکار آبی اش را روی صفحه تکان میداد و می نوشت.

عمرا بزارم برنده بشه

راستش من با این بداخلاق همیشه جر و بحث دارم تقصیر خودشه که اینقدر رو اعصابه وگرنه من واسه خودم یه فرشته مهربونم. ماجرا بر میگرده به هفته قبل، سر کلاس آقای فاول بودیم و من حواسم نبود سوالی رو که آقای فاول ازم پرسید اشتباه جواب دادم – خوب حالا شایدم بلد نبودم – به هرحال این وزغ پرید وسط جمله ام و به قول خودش اصلاحش کرد. منم جرئت نداشتم جلوی آقای فاول چیزی بگویم برای همین فقط لبخند زدم.

حالا اون خودخواه مغرور رو اعصاب داشت تند تند جواب سوالا رو میداد. هنوز دو سوالم مانده بود. اون دوتا رو بلد نبودم.

ای خداااااااااااااا

آقای خودشیقته از روی صندلی بلند شد و برگه اش را تحویل داد. آقای فاول بدون اینکه از ما چشم بردارد برگه را گرفت. رو اعصاب می خواست از در خارج شود که مکث کرد و سرش را به سمت من چرخاند و زبانش را بیرون آورد! اگه الآن سرکلاس خانم بِرَون بودیم همه از خنده منفجر میشدن و من به این احمق فوش مثبت هجده میدادم اما اینجا کلاس فاول بود. اخم کردم، تنها کاری که می توانستم بکنم.

برگشتم و روی برگه ام تمرکز کردم. اسم اون خودشیفته الکس هست. اون یه مدله فکر کنم دیگه متوجه شدین یه خوشتیپ پولدار! پدرش تاجره مادرش هم خانه دار است. اون هر روز با یه تیپ و مدل میاد مدرسه و دخترها هم واسش سر میشکنن. من و آنا از اون خوشمون نمیاد – آنا یه ذره دوستش داره اما من ازش متنفرم – اون واسه هر روز هفته یه دختر داره....

بقیه در ادامه مطلب



tags:رمان-داستان-اسرار-ماه-خونین-

ادامه مطلب ^^

نظرات()
مقدمه

ققنوس آرزوها ( Lυcιƒєя тнє Vσι∂ ωιηg ) - دوشنبه 6 آذر 1396 - 02:47 ب.ظ

دوستان از مقدمه به بعد داستان به صورت اول شخص نوشته میشه

اریکا میشه لطفا بس کنی! از صبح کتاب رو گرفتی دستت و ول نمی کنی. هیچکی تا حالا از آقای فاوِل بالای 70 نگرفته.
اریکا مدیسن همان طور که کتاب فیزیک را در دست چپش گرفته بود، تند تند سوپ می خورد. با دهان پر گفت:(( میخوام اون خودشیفته رو جوری بسوزونم که هیتلر براش گریه کنه.)) آنا نفسش را با صدا بیرون داد گفت:(( خیلی اعتماد به نفس داری.))
اریکا قاشقش را درون کاسه سوپ انداخت گفت:(( پنج دلار باهات شرط می بندم بالای 90 بشم.))
آنا سوتی کشید و گفت:(( قبول ولی حق نداری مثل دفعه های قبل بپیچونی وگرنه به آقای خودشیفته میگم.))
اریکا تظاهر کرد که خود را خفه می کند و گفت:(( حاضرم تمام روز رو سر کلاس جاناتان باشم ولی اون احمق رو با دستای خودم خفه کنم.))
جاناتان پیر دبیر ادبیات بود. حداقل 50 سال سن داشت. با اینکه بازنشسته شده بود اما همه مدرسه ها برای داشتنش سر و دست میشکستن.
آنا خنده کوتاهی کرد و گفت:(( جاناتان تو کارش حرف نداره اما خوب وقتی میره توی جو درس دیگه هیچکی نمی تونه اونو بیرون بیاره، خیلی هم با معرفته)) ادامه داد:(( یادته یه بار سینه خیز سمت در کلاس رفتی و می خواستی فرار کنی و خودشیفته تو رو لو داد؟)) اریکا کتاب فیزیک را بست و با خنده گفت:(( همون موقع گفت که ازش اجازه گرفتم و برای اینکه مزاحم بقیه نشم سینه خیز رفتم همه می دونستن ازم دفاع کرده اما ضایع کردن خودشیفته خان خودش مثل یه نعمت الهی از جانب خدا بود.))
آنا گفت:(( به خاطر این ازت دفاع کرد چون بالاترین نمره رو گرفته بودی.)) اریکا طوری ژست گرفت که انگار سیگار میکشد و گفت:(( ما اینیم داداش.))اریکا انگار که چیزی یادش افتاده باشد خیلی سریع بلند شد و با حالتی دستپاچه گفت:(( لعنتی امتحان فیزیک!)) با سرعت سمت در خروجی دوید و فریاد زد:(( آنا تو پول غذا رو حساب کن بعدا باهات تسویه می کنم.)) و از سالن ناهار خوری بیرون رفت.


tags:رمان-اسرار-خونین-مقدمه-


نظرات()